خرداد 1392

اسفند 1391

بهمن 1391

تیر 1391

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

فروردین 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390

مرداد 1390

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

مطالبی  که قبلاً نوشتم

وربال

ایوانف

دکمه

آدمک

تحول

عصفور

آزادی

دلق ازرق

باغ اندیشه

دوره چهار

آرمان های هویجوری

تلخ و شیرین

دوئل فا

گاهی به دوستام سر میزنم
 
   
 
47 - زنده باد آزادی  
به نظر من، ریشه تمام نا بسامانی های کشور، آزادی مردمه.

حداقل ریشه بعضی از نابسامانی ها هست.

دیگه دست کم منکر این نیستی که یکی از دلایل برخی نابسامانی هاست ؟!

اصلاً هرچی، من عاشق نابسامانی ام.

زنده باد آزادی ....

نوشته شده در : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392
         
46 - آخرین معامله ی هر سال!  


صورت ها،

این موجودات دوست داشتنی و متقلب !

که نمی گذارند بفهمی از سیلی سرخ هستند یا سیری،

دلشان می خواهد همینطور که زل زده ای بهشان تصمیمت را بگیری.

سرخ من از تو ؟ یا اینکه ترجیح می دهی ریسک نکنی ؟!


نوشته شده در : سه شنبه یکم اسفند 1391
         
45- اتاق انتظار  

اتاق پر بود از کسانی که نشسته بودند؛ ولی مجنون در حیاط راه می رفت.

حس و حال بی قرارش را می فهمم. من هم تمام حیات را راه رفته ام.

چشممان که لحظه ای به هم می افتد، هر دو می خندیم، انگار به دردی مشترک،

به یک تراژدی غم انگیز و تاسف بار،

صندلی هایی برای نشستن در اتاقی برای انتظار (!)

نوشته شده در : یکشنبه پانزدهم بهمن 1391
         
44 - یه دوست قدیمی  

گاهی که احساس می کنم انقدر بی حوصله ام که حال حرف زدن با هیچ کس، حتی خودم رو ندارم، دلم تنگ میشه برای یه دوست قدیمی. و سعی می کنم باهاش حرف بزنم تا در مورد مسئله هایی که ذهنم رو به خودش مشغول کرده براش توضیح بدم. این دوست قدیمی، یه دوست قدیمیه خاصه. و جالب اینه که باهاش خاطرات زیادی ندارم چون خیلی با هم نمی پلکیدیم. و حالا بعد از این همه سال از رفتن ناگهانیش، عمق احساسی که نسبت بهش دارم، منو متعجب می کنه.

خیلی دوست دارم که با هم شریک یا همکار بشیم. یعنی می خوام بگم که خیلی دلم می خواد برای انجام کاری و رسیدن به هدفی، با هم دوباره توی یه تیم باشیم. آخه یکمی سابقه اش رو داریم. صبح های زود و در تیم های دو نفره ی والیبال سحرگاهی.

تا حالا در مورد کوله پشتیم که دزدیده شده، چیزی بهتون نگفتم. خوب، مهم هم نبود. به هر حال یه مقدار وسایل بود و یه انگشتر و یه موبایل و چند تا خرت و پرت دیگه. اما راستش، به خاطر از دست دادن اون موبایل خیلی ناراحت شدم. چون 3 تا اس ام اس داخلش ذخیره کرده بودم که یه مدت یه بار – گاهی که بی حوصله بودم خیلی زیاد – اون ها رو باز می کردم و دوباره می خوندم. آخرین اس ام اس هایی که از یه دوست قدیمی دریافت کردم، در حالی که روی تخت بیمارستان بود و ملاقات ممنوع. حالا که حرفش پیش اومد، بزار یه درخواست ازت بکنم. اگه فکر می کنی دعات اثر داره، یه حمد براش بخون. شاید حمدت برگشت به شیش هفت سال پیش و سرطانش خوب شد. اگر هم فکر می کنی اثر نداشته باشه لطفاً بازم بخون. به هر حال ممکنه اشتباه کرده باشی. مطمئن باش که ارزش امتحان کردنش رو داره.

نوشته شده در : سه شنبه بیستم تیر 1391