مرد حسابی گیر کرده بود.نه راه پس داشت و نه راه پیش . پل بزرگ زیر پایش ، معلق بود . این را تازه فهمیده بود و حتی کمی بعد فهمید که طناب های آن چقدر پوسیده است و اینکه به زودی خواهد افتاد.
مرد تا آن لحظه از عمرش هیچ گاه دست به دعا بر نداشته بود..هیچ وقت خدایی را سجده نکرده بود و یا به فرشته ای اعتقاد پیدا نکرده بود.
در عوض ،بزرگ ترین املاک تجاری دنیا را در اختیار داشت . بیش از هزار نفر زیر دستش کار می کردند وحساب های بانکیش از بیشترین سپرده ها برخوردار بودند .

