تبليغاتX
هزار و یک شب

هزار و یک شب

داستان هایی کوتاه

Home Email Archive Designer

  مرد حسابی گیر کرده بود.نه راه پس داشت و نه راه پیش . پل بزرگ زیر پایش ، معلق بود . این را تازه فهمیده بود و حتی کمی بعد فهمید که طناب های آن چقدر پوسیده است و اینکه به زودی خواهد افتاد.

 مرد تا آن لحظه از عمرش هیچ گاه دست به دعا بر نداشته بود..هیچ وقت خدایی را سجده نکرده بود  و یا به فرشته ای اعتقاد پیدا نکرده بود.

 در عوض ،بزرگ ترین املاک تجاری دنیا را در اختیار داشت . بیش از هزار نفر زیر دستش کار می کردند وحساب های بانکیش از بیشترین سپرده ها برخوردار بودند .

 لرزش پل او را از خواب و خیال در مورد مال و اموالش بیدار کرد .صدای از هم گسیختن تار و پود پل را می شنید .هیچ فکری به ذهنش خطور نمی کرد . زبانش بسته شده بود . فقط در آخرین لحظه ای که احساس کرد زیر پایش خالی شده  باخود گفت ؛ ای کاش خدایی که کشیش ها از آن صحبت می کردند واقعاً وجود داشت.
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 ساعت 22:30 توسط سریر |


   وحشت زده از خواب بیدار شد . به سختی در نور کم اتاق خواب ، ساعت دو سی دقیقه را تشخیص داد. کنار متکا دست کشید ومبایلش را پیدا کرد . چند کلمه نوشت و سپس به دوستش ارسال کرد .

   به خاطر اختلال در شبکه ،دوستش ساعت نه صبح پیام او را دریافت کرد :

"خواب بدی برات دیدم .مواظب خودت باش.تونستی صدقه هم بده "

وقتی آن را خواند لبخندی زد و دست در جیبش برد ویک دویست تومانی درآورد و کنار تخت گذاشت تا وقتی پرستار چند دقیقه دیگر می آمد که سرم او را عوض کند ، به او بدهد تا برایش در صندوق صدقات بیاندازد.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 18:40 توسط سریر |


_پونرده سال پیش یک دخترکوچولو رو کشتم . اون بی گناه بود . تمام این پونزده سال رو عذاب کشیدم . یک شب و راحت نخوابیدم .حالا اومدم اعتراف کنم .من تمام عمر خلافکار بودم ولی اون مورد با بقیه فرق داشت.رفته بودم توی یک ویلای بزرگ برای دزدی.همه چیز مرتب پیش می رفت . درگیری توی آخرین لحظه پیش اومد . نمی دونم کی بیدار شده بود. سعی کرد جلوی منو بگیره .من هم......پدر خواهش می کنم کمکم کن.

 

{پژواک صدای شلیک یک گلوله در تمام کلیسا}

مرد درحالی که قلب خود را می فشرد بر زمین افتاد.کشیش بالای سر او آمد.

 

_خیلی زود تر از این ها منتظرت بودم.دیگه فکرکردم پیدات نمی کنم.اومدی گناهتو بشوری هان؟ خوب منم کمت کردم.ولی تو کامل اعتراف نکردی.تو اون دختر کوچولو رو جلوی چشم پدرش کشتی.در حالی که دستهای پدر بسته بود و نمی تونست کاری بکنه . تو بزرگترین جواهر اون خونه رو نابود کردی. حالا اون پدر اینجاست و قصد داره برای بخشیده شدن گناهات دعا کنه.نترس . حوصلتو سر نمی برم .موعظه هام طولانی نیست..........جهنم خوش بگذره.

{و صدای پژواک شش گلوله دیگر}

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385 ساعت 20:53 توسط سریر |