تبليغاتX
هزار و یک شب

هزار و یک شب

داستان هایی کوتاه

Home Email Archive Designer

_می دونی چیه رفیق؟ اینجا دیگه آخره خطه.دیگه بریدم . خسته شدم.نمی تونم تحمل کنم. شاید تو چیزی داشته باشی که بخوای براش زنده بمونی ، ولی من چیزی برای از دست دادن ندارم .

_جونت...

_هه .این که از همه کم ارزش تره.

_ایمانت .مذهبت.

_می خوای نصیحتم کنی؟.....من اعتقادی به این چیزا ندارم.اینا برای تو فیلماست.برای تو قصه ها ،داستانا. من اون چیزی رو که می بینم باور دارم.مهم نیست که پشت این دیوار باغه یا بیابونه.مهم اینه که من این ور دیوارم.روبروی  بن بست.

_ازش رد شو.

_خیال کردی دیوید کاپر فیلدم.من یه آدم معمولی  ام . نه یه جادگرم  نه راهب.زندگی برام تموم شده . میتونی اینو بفهمی؟......ولی حیف شد . داشت ازت خوشم می اومد . ..........خدافظ......برای همیشه.

 

_کات......خوبه بچه ها . عالی بود . خسته نبا شید . برای امروز دیگه بسه .سکانسای داخلی رو فردا می گیریم.
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 21:56 توسط سریر |


حکم اعدام قطعی بود.فقط هفتاد و دو ساعت وقت داشت.سه روز بعد هشت صبح بالای دار بود.مرد مرتکب قتل شده بود و اولیای مقتول هم رضایت نداده بودند.شب اول با وکیلش صحبت کرد.وکیل گفت که تمام تلاش خود را می کند ولی دیگر فایده ای ندارد. با خود فکر کرد این همه پول گرفته که فقط همین را بگوید. صبح به یکی از دوستانش در دادگستری تلفن زد اما او حاضر نبود خود را برای یک اعدامی به دردسر بیاندازد.

"رفاقت های این دوره زمونه بوی...."

عصر با خانواده اش تماس گرفت . مسافرت بودند .تلفن روی منشی بود .چیزی نگفت و گوشی را گذاشت. به شدت غمگین بود .شب به قاضی پرونده زنگ زد . پیشنهاد هدیه داد.قاضی به لطف کرد و نشنیده گرفت.

"باز به معرفت قاضی..."

صبح روز دوم به اولیای مقتول زنگ زد .حرفشان همان بود .هر چه التماس کرد فایده ای نداشت .

"به درک....."

ظهر تقریباْ دستانش می لرزید.حتی به فرار هم فکر کرد . شب خوابش نبرد. گریه کرد. از خدا مهلت خواست. گفت نمی خواهد بمیرد.

"تو رو خدا....."

خدا به او گفت که چقدر دیر کرده و اینکه با این حال اگر می خواهد نجات پیدا کند این چند ساعت را هم صبر کند و به او اعتماد کند. مرد باز هم گریه کرد.

صبح شد .هیچ خبر خوشی در کار نبود. راس ساعت هفت و سی دقیقه در سلولش باز شد و دو سرباز او را به سمت چوبه دار بردند. مامور ، حکم را برایش خواند و او را بالای سکو فرستاد .برای وصیت هیچ حرفی نداشت. دستانش را بستند .و بعد چشمانش را. چهارپایه زیر پایش لق می خورد. ثانیه شمار که از روی دوازده گذشت مامور به سرباز اشاره کرد که حکم را اجرا کند. تا هنوز بین زمین و آسمان بود وطناب به گردنش محکم نشده بود ،فریاد زد :

"این خدای شما دروغگویی بیش نیست..."

وبعد آویزان شد.

فرشته ای که کنار چوبه دار ایستاده بود برای مرد تاسفی خورد و با ماموریت نیمه تمام به آسمان باز گشت .بعداْ سرباز فهمید که یکی از گره های طناب شل شده بود و ممکن بود باز شود.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 9:13 توسط سریر |


_چی میل دارین قربان ؟

_شامپانی لطفاً  ،یه بطری کامل.

 

و بعد برای اینکه خدمتکار فکر نکند که پول لازم را ندارد ،یک دسته اسکناس از جیب کتش بیرون آورد و روی میز گذاشت .

 

_الساعه قربان

 

   مرد همانطور که منتظر نشسته بود ،چشمانش را بست وبه یاد دوران کودکیش افتاد.همیشه با یادآوری آن دوران غمگین تر می شد چون تمام خوشی های آن را از دست داده بود.با خود فکر کرد که پس بهتر است آن را فراموش کند .شامپانی حاضر بود .لیوان خود را پر کرد و یک نفس سر کشید .

   یاد دوران مدرسه افتاد .آن دفعه ای که فرار کرده بود وبعد حسابی کتک خورده بود .سه روز در انباری حبس بود .مادرش مخفیانه برایش غذا می برد.

 

لیوان دیگری سر کشید.

 

از وقتی به دانشگاه رفت ،کمی آزاد تر شد.همان موقع ها بود که با آن دختر آشنا شد.

 

و لیوانی دیگر.

 

عجب زندگی بود . دو سال اول از خوشی مثل برق و باد گذشت .بدبخی ها از موقعی شروع شد که فهمید همسرش سرطان گرفته.

 

یک لیوان دیگر را هم خالی کرد.

 

دکترها جوابش کردند.کاری از دستش بر نمی آمد .در مقابل چشمانش،نفس زن به شماره افتاد وقطع شد.

 

احتمالاً داشت زیاده روی می کرد .سعی می کرد همه چیز را فراموش کند .اینکه از کار اخراجش کردند و بعد به خاطر یک بدهی کوچک به زندان افتاد .و همه زندگی خود را از دست داد و اینکه مجبور شد بقیه عمر را در سگ دانی های پایین شهر سپری کند.خاطرات سیاه وسفیدش مثل یک نگاتیو عکاسی از مقابل چشمانش عبور می کردند و او میخواست دیگر آنها را به یاد نیاورد .بطری تقریباً به آخر رسیده بود .سرش به شدت درد می کرد .به لیوان نگاهی انداخت . به قدر یک جرعه ته آن باقی بود .

_زندگی با همه زیبایی هاش،من با همه قدرتم ،ای کاش نبود ،ای کاش نبودم.

این را زمزمه کرد و لیوان را  سر کشید  وبعد روی میز افتاد .

    خدمتکار وقتی متوجه مرد شد که دیگر نفس نمی کشید . گروه امداد  به سرعت خود را رساندند اما دیگر کاری از دست آنها هم ساخته نبود . انگار که مرد بعد از آخرین جرعه نفس کشیدن را نیز فراموش کرده بود. 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 21:46 توسط سریر |


_درختها....

      مرد جوان احساس کرد تصویری به خاطر آورده است.ناخودآگاه سر به سمت جنگل برگرداند.انبوه شاخ و برگ درختان و مه صبحگاهی ،فضای وهم انگیزی ایجاد کرده بود.احساس عمیقی اورا وادار کرد تا به سمت آن حرکت کند.پیرمرد_همان که شب پیش را در کلبه او گذارنده بود_به او گفته بود که دیروز اورا بی هوش کنار رودخانه پیدا کرده است.اما خودش چیزی به یاد نمی آورد.

      از میان درختان عبور می کرد.اکنون تقریباً می دوید.چیزی شبیه به همین گونه دویدن را به خاطر آورد. دست به پیشانی کشید.یادش افتاد که کنار رودخانه زمین خورده است.درخت بزرگی از دور نمایان شد.شکل عجیب آن را به یاد آورد.او این درخت را علامت گذاشته بود . اطراف آن چرخید وباز به سمتی حرکت کرد.دنبال نشانه های دیگر بود .فلش کوچکی را دید که روی تنه درختی حک شده بود و سمت شمال را نشان می داد.مرد مطمئن بود که در خاطره ای نزدیک ،نغمه بلبل ها و هوای مرطوب جنگل را تجربه کرده است.از لابلای درختان صخره کوچکی پدیدار شد .آن را شناخت . قلبش به شدت می تپید .جای خالی کسی را کنار خود احساس کرد و سپس همین طور که به صخره نزدیک می شد ،خاطره های دیروز خود رابه یاد می آورد .

     او و همسرش برای گردش به جنگل آمده بودند .هوا بسیار لطیف و لذت بخش بود .آنها مسافتی طولانی را پیاده روی کرده بودند . ناگهان پای همسرش لغزیده بود و در یک تله شکاری قدیمی افتاده بود . گودال عمیق بود . او نتوانسته بود همسرش را از آن بیرون بکشد و رفته بود تا کمک بیاورد.در راه ، درختان را علامت گذاشته بود و اولین علامت او هم ، همین صخره بود که گودال پشت آن قرار داشت .حالا تقریباً آن را می دید .

     مرد ناگهان ایستاد . در یک لحظه تمام بدنش خشک شد .هیچ حرکتی نمی کرد و حتی نفس هم نمی کشید ؛ تنها خیره به گرگ هایی نگاه می کرد که آرام از درون گودال بالا می آمدند.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 17:9 توسط سریر |


لیلی برای دفاع از خود تنها یک جمله گفت :

 _مطابق قانون مجازات ماده 222 "هرگاه عاقلی مجنونی را بکشد قصاص نمی شود"

داگاه نیز به نفع او رای داد.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت 14:52 توسط سریر |


صد سال بود که جنگ تمام شده بود و او تمام این صد سال را تنها بود . نه از آن صد سال تنهایی هایی که مارکز نوشته .تنهایی او بوی غربت داشت .بوی جنگ ،بوی تند باروت می داد .هیچ کس در این حصار نفوذ نکرده بود . کسی ندیده بود غذا بخورد یا بخندد و یا اصلاً کاری انجام دهد .

اما او بی کار نبود .تفصیر او چه بود که کسی چیزی از او نمیدید ؟ و اینکه همه فقط به دیده ها و شنیده ها کار دارند .

او اگر ناله می کرد و با تمام توان خود را می زد ،اگر گریه میکرد و اشک می ریخت ،جز خودش هیچ کس نمی فهمید .و گاهی می شد که خودش هم نمی فهمید .مثل همان موقع هایی که ماه چهارده می شد و اروند بالا می زد وبوی خاک از زمین بلند می شد . وهمین لحظه ها بود که بعد از تاریکی شب ، باز همه جا تاریک شد و او ماند بدون خودش .و از آن به بعد بود که تا صد ها سال تنها ماند و ماند.....

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 9:56 توسط سریر |