_چی میل دارین قربان ؟
_شامپانی لطفاً ،یه بطری کامل.
و بعد برای اینکه خدمتکار فکر نکند که پول لازم را ندارد ،یک دسته اسکناس از جیب کتش بیرون آورد و روی میز گذاشت .
_الساعه قربان
مرد همانطور که منتظر نشسته بود ،چشمانش را بست وبه یاد دوران کودکیش افتاد.همیشه با یادآوری آن دوران غمگین تر می شد چون تمام خوشی های آن را از دست داده بود.با خود فکر کرد که پس بهتر است آن را فراموش کند .شامپانی حاضر بود .لیوان خود را پر کرد و یک نفس سر کشید .
یاد دوران مدرسه افتاد .آن دفعه ای که فرار کرده بود وبعد حسابی کتک خورده بود .سه روز در انباری حبس بود .مادرش مخفیانه برایش غذا می برد.
لیوان دیگری سر کشید.
از وقتی به دانشگاه رفت ،کمی آزاد تر شد.همان موقع ها بود که با آن دختر آشنا شد.
و لیوانی دیگر.
عجب زندگی بود . دو سال اول از خوشی مثل برق و باد گذشت .بدبخی ها از موقعی شروع شد که فهمید همسرش سرطان گرفته.
یک لیوان دیگر را هم خالی کرد.
دکترها جوابش کردند.کاری از دستش بر نمی آمد .در مقابل چشمانش،نفس زن به شماره افتاد وقطع شد.
احتمالاً داشت زیاده روی می کرد .سعی می کرد همه چیز را فراموش کند .اینکه از کار اخراجش کردند و بعد به خاطر یک بدهی کوچک به زندان افتاد .و همه زندگی خود را از دست داد و اینکه مجبور شد بقیه عمر را در سگ دانی های پایین شهر سپری کند.خاطرات سیاه وسفیدش مثل یک نگاتیو عکاسی از مقابل چشمانش عبور می کردند و او میخواست دیگر آنها را به یاد نیاورد .بطری تقریباً به آخر رسیده بود .سرش به شدت درد می کرد .به لیوان نگاهی انداخت . به قدر یک جرعه ته آن باقی بود .
_زندگی با همه زیبایی هاش،من با همه قدرتم ،ای کاش نبود ،ای کاش نبودم.
این را زمزمه کرد و لیوان را سر کشید وبعد روی میز افتاد .
خدمتکار وقتی متوجه مرد شد که دیگر نفس نمی کشید . گروه امداد به سرعت خود را رساندند اما دیگر کاری از دست آنها هم ساخته نبود . انگار که مرد بعد از آخرین جرعه نفس کشیدن را نیز فراموش کرده بود.