تبليغاتX
هزار و یک شب

هزار و یک شب

داستان هایی کوتاه

Home Email Archive Designer
       روی صورتش احساس خیسی کرد.سرش را به طرف آسمان بلند کرد.چند قطره دیگر روی گونه اش چکید.احتمالا داشت باران می گرفت.به چترش نگاه کرد.رعد وبرقی بزرگ همه جا منتشر شد. چتر را عمود در مقابل خود گرفت و دکمه آن را فشار داد. باز نشد. کمی چتر را این طرف و آن طرف کرد.فایده نداشت.باران شروع شده بود و کت مرد از دانه های آن خال خال می شد. یادش افتاد همیشه همین طور بوده است . درست سر بزنگاه کار خراب می شده.هیچ وقت یک موفقیت چشم گیر نداشته.باران شدت گرفته بود.آب از صورت مرد می چکید.آن از ازدواجش که هیچ وقت سر نگرفت.آن هم از باغ کوچکش که ماه پیش سیل آن را خراب کرد.دستان مرد پره های چتر را به شدت فشار می دادند.دیگر همه جا خیس شده بود .رگبار بهاری کار خودش را کرده بود . از بچه گی دست به هر کاری می زد خراب می شد. به او گفته بودند که نحس است چون سیزدهم ماه به دنیا آمده است .هنوز آه و افسوس های مادرش در گوشش بود .بار ها با هم پیش دعا نویس رفته بودند اما افاقه نکرده بود .یکی از میله های چتر شکست و بالاخره باز شد.اما باران دیگر بند آمده بود .حالا چتر بسته نمی شد.
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 21:30 توسط سریر |


   شب عید بود وپدر طبق قول قبلی با ده ماهی کوچک قرمز به خانه بازگشت . پسرک هفته ها انتظار کشیده بود و بارها ظرف شیشه ای مخصوصشان را تمیز کرده بود.ماهی ها در مقابل چشمان پسرک ،از میان دستان پدر به خانه جدیدشان لیز می خوردند.پسرک آنها را چون خود خوشحال می دید.

 

*  *  *

 

_تمیز تر از جای قبلیه.

_آره . معرکست . حباب ها رو ببین .

_چه فرقی می کنه ؟همشون زندون اند.

_زندون؟یجوری حرف می زنه انگار ماهی آزاده .اصلاً خودت کجا به دنیا اومدی؟توی یه حوض کثیف ،قاطی بقیه این ماهی ها.

_من توی رودخونه بزرگ شدم.

_چرند نگو هممون مال یه جاییم.

_منو اشتباهی با شما آوردن.

_فکر کنم بخاطر اینه که املاح آب جدید بهش نساخته.آب زده شده.

_ولش کن .بذار خیال کنه مال رودخونست.حالا که هممون یه جاییم.

_ولی من فرار می کنم .اینجا نمی مونم.شما ها حرف منو نمی فهمید.من آزادم.

_بابا این وضعش خیلی خرابه.

_آزادی ! آزادی ! ببینم آزادی چیه؟اینکه صبح تا شب دنبال یه لقمه نون باشی و مواظب باشی لقمه بقیه نشی.!

من که جام راحته.

_همچی راحتی نیست.ممکنه فردا از قیافت خوششون نیاد.اون مثل یه آدامس جویده شده میندازنت سطل آشغال.

_بس کن . داری تابلو شعار میدی.اینکاره نیستی.حتی خودتم می دونی که می خوای اینجا بمونی .این ها رو می گی که جلب توجه کنی.هی با توام چی رو داری اون بیرون تماشا می کنی؟

_این عکس یه رودخونه واقعیه.روی دیوار . اون روبرو.حیف که ترسویی وگرنه بهت می گفتم مواظب باش عاشقش نشی چون اونوقت کار دست خودت می دی.

    ماهی ها کنار دیواره شیشه ای جمع شده بودند و تصویر رودخانه خروشانی را که به دیوار خانه نصب شده بود تماشا می کردند.دیگر دیر وقت بود .پدر چراغ ها را خاموش کرد و پسرک را که کنار ظرف ماهی ها خوابش برده بود ، به اتاق خواب برد.

 

* * *

 

     صبح که پسرک بیدار شد ،به سرعت به سراغ ماهی ها رفت تا به آنها صبح بخیر بگوید اما درون ظرف نبودند.ماهی ها روی سطح نرم و کرکی فرش خواب بودند و اندکی هم بدنشان را تاب داده بودند.پسرک با دستانش ، پیکر بی جان نه ماهی کوچک را از روی فرش برداشت.اما گشتن بی فایده بود.ماهی دهم هیچ وقت پیدا نشد.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 9:13 توسط سریر |


_به من آن را بیاموز.

مرد جوان بارها این درخواست را تکرار کرده بود.او به هر قیمتی می خواست علم کیمیا را از استاد فراگیرد.اما استاد امتناع می ورزید.دست آخر در گوش شاگرد چند کلمه ای زمزمه کرد و ساکت شد.

_با این حال باز هم می خواهم کیمیا را بیاموزم.

استاد رقعه ای از پوست به او داد و از او پیمان گرفت که در مورد آن با کسی سخن نگوید.

شاگرد از حجره بیرون آمد و روانه خانه شد.مواد مورد نیاز را تهیه کرد و به هم آمیخت و در ظرفی مخصوص بر آتش نهاد. آتش شعله می کشید و ظرف را گرم می کرد.جوان در مقابلش نشست.سرخی آن تمام وجودش را فرا گرفت و هر لحظه نیز بر افروخته تر می شد .او باید یک شبانه روز تمام به  آتش و ظرف خیره می ماند و پلک نمی زد. این شرط کار بود.

این داستان مربوط به روزگاری دور است.می گویند او موفق شد که از مس طلا بسازد اما فقط برای همین یک بار  چون همانطور که استادش پیش بینی کرده بود ، کیمیاگر بعد از آن چشمهای خود را از دست داد.
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 1:29 توسط سریر |