داستان هایی کوتاه
|
شب عید بود وپدر طبق قول قبلی با ده ماهی کوچک قرمز به خانه بازگشت . پسرک هفته ها انتظار کشیده بود و بارها ظرف شیشه ای مخصوصشان را تمیز کرده بود.ماهی ها در مقابل چشمان پسرک ،از میان دستان پدر به خانه جدیدشان لیز می خوردند.پسرک آنها را چون خود خوشحال می دید.
* * *
_تمیز تر از جای قبلیه.
_آره . معرکست . حباب ها رو ببین .
_چه فرقی می کنه ؟همشون زندون اند.
_زندون؟یجوری حرف می زنه انگار ماهی آزاده .اصلاً خودت کجا به دنیا اومدی؟توی یه حوض کثیف ،قاطی بقیه این ماهی ها.
_من توی رودخونه بزرگ شدم.
_چرند نگو هممون مال یه جاییم.
_منو اشتباهی با شما آوردن.
_فکر کنم بخاطر اینه که املاح آب جدید بهش نساخته.آب زده شده.
_ولش کن .بذار خیال کنه مال رودخونست.حالا که هممون یه جاییم.
_ولی من فرار می کنم .اینجا نمی مونم.شما ها حرف منو نمی فهمید.من آزادم.
_بابا این وضعش خیلی خرابه.
_آزادی ! آزادی ! ببینم آزادی چیه؟اینکه صبح تا شب دنبال یه لقمه نون باشی و مواظب باشی لقمه بقیه نشی.!
من که جام راحته.
_همچی راحتی نیست.ممکنه فردا از قیافت خوششون نیاد.اون مثل یه آدامس جویده شده میندازنت سطل آشغال.
_بس کن . داری تابلو شعار میدی.اینکاره نیستی.حتی خودتم می دونی که می خوای اینجا بمونی .این ها رو می گی که جلب توجه کنی.هی با توام چی رو داری اون بیرون تماشا می کنی؟
_این عکس یه رودخونه واقعیه.روی دیوار . اون روبرو.حیف که ترسویی وگرنه بهت می گفتم مواظب باش عاشقش نشی چون اونوقت کار دست خودت می دی.
ماهی ها کنار دیواره شیشه ای جمع شده بودند و تصویر رودخانه خروشانی را که به دیوار خانه نصب شده بود تماشا می کردند.دیگر دیر وقت بود .پدر چراغ ها را خاموش کرد و پسرک را که کنار ظرف ماهی ها خوابش برده بود ، به اتاق خواب برد.
* * *
صبح که پسرک بیدار شد ،به سرعت به سراغ ماهی ها رفت تا به آنها صبح بخیر بگوید اما درون ظرف نبودند.ماهی ها روی سطح نرم و کرکی فرش خواب بودند و اندکی هم بدنشان را تاب داده بودند.پسرک با دستانش ، پیکر بی جان نه ماهی کوچک را از روی فرش برداشت.اما گشتن بی فایده بود.ماهی دهم هیچ وقت پیدا نشد.
_به من آن را بیاموز.
مرد جوان بارها این درخواست را تکرار کرده بود.او به هر قیمتی می خواست علم کیمیا را از استاد فراگیرد.اما استاد امتناع می ورزید.دست آخر در گوش شاگرد چند کلمه ای زمزمه کرد و ساکت شد.
_با این حال باز هم می خواهم کیمیا را بیاموزم.
استاد رقعه ای از پوست به او داد و از او پیمان گرفت که در مورد آن با کسی سخن نگوید.
شاگرد از حجره بیرون آمد و روانه خانه شد.مواد مورد نیاز را تهیه کرد و به هم آمیخت و در ظرفی مخصوص بر آتش نهاد. آتش شعله می کشید و ظرف را گرم می کرد.جوان در مقابلش نشست.سرخی آن تمام وجودش را فرا گرفت و هر لحظه نیز بر افروخته تر می شد .او باید یک شبانه روز تمام به آتش و ظرف خیره می ماند و پلک نمی زد. این شرط کار بود.