تبليغاتX
هزار و یک شب

هزار و یک شب

داستان هایی کوتاه

Home Email Archive Designer
دخترک آرام وارد آشپزخانه شد و روي صندلي کنار ميز غذاخوري نشست.مادرش داشت ظرف مي شست.
_مامان من چه جوري به دنيا اومدم؟
مادر لحظه اي برگشت و دختر را نگاه کرد ودوباره مشغول کار شد.
_من دعا کردم ، خدا هم تو رو بهمون داد.
_پس چرا خدا به نصرت خانوم بچه نمي ده ؟خودم هر روز تو مسجد ميشنوم که دعا مي کنه خدا بهش بچه بده.
مادر جلوي خنده اش را گرفت.
_آدم خوب نيست يواشکي به حرفاي مردم گوش بده.
دخترک سرش را پايين انداخت.
_حتما قسمتش نبوده.
_فاطمه مي گفت مادرش بهش گفته که يه لک لک اونو انداخته رو پشت بوم خونشون...
_...تازه رضا هم مي گفت که باباش بهش گفته اونو از زير کلم هاي باغچه پيدا کرده.
مادر ديگر نتوانست نخندد.
_مامان ،خدا دعاي منو هم قبول مي کنه؟آخه دلم مي خواد يه دادش کوچولو داشته باشم مثل فاطمه که الان....
_آخ.
يک کاسه ماست خوري از دست مادر ليز خورد و شکست.
_چي شد؟
_هيچ چي.چيزي نشد.
مادر ،سر انگشت اشاره اش را با انگشت شستش فشار داد تا خونش بند بيايد.
                                                     *  *  *
شب ،پدر زود تر از معمول به خانه برگشت . همه حاضر شدند و بيرون رفتند.دختر نمي دانست که چرا اورا تنهايي ،خانه پدربزرگش گذاشته اند.شب خواب ديد که توي بالکن روي سجاده کوچکش نشسته و دارد دعا مي کند که يک لک لک بزرگ و سفيد مي آيد و مي نشيند توي حياط.بعد ميرود سراغ کلم هاي توي باغچه و آنها را جا به جا مي کند.
صبح که بيدار شد ، ديد همه دارند حاضر مي شوند.پدرش را هم ديد که يک جعبه شيريني دستش است.پدر تا ديد دخترک بيدار شده به سمتش آمد.
_بالاخره بيدار شدي خانم کوچولو ؟بدو حاضر شو که مامانت منتظره.راستي گفت بهت بگم که دعاتم قبول شده.
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 15:21 توسط سریر |


وقتی پسرک  جعبه کوچکی را که پیرمرد به او داده بود باز کرد ، متعجب شد.

_فقط سه دانه لوبیا !

آخر پسر می خواست راه ورود به آسمان ها را بیاموزد. جایی که به او گفته بودند مادرش در آنجا زندگی می کند. کنار خداوند و فرشته ها. و حالا او فقط سه دانه لوبیا داشت و کاغذی کنار آنها که رویش نوشته بود:

          "خوردنی نیست ، فقط برای کاشتن است "

پسر دانه های لوبیا را جایی  بیرون شهر کاشت.هر روز به آنجا می رفت و آبشان می داد.آنها خیلی زود سر از خاک در نیاوردند.بلکه مدتی طول کشید و بعد هم آرام آرام بزرگ شدند و میوه دادند . پسرک احساس کرد که باید از میوه های آن بخورد. به همین خاطر یکی از لوبیا ها را چید و پوست آن را شکافت.دانه های سبز و براق لوبیا نمایان شدند.یکی دوتا را انتخاب کرد و در دهان گذاشت. طولی نکشید که احساس سر گیجه کرد. چشمانش سیاهی رفت. حالت طبیعی نداشت . به لوبیا نگاه کرد. دید که دارند به سرعت بزرگ می شوند ، درهم می پیچند وبالا می روند.

ساقه های لوبیا از ابرها هم گذشتند و در دل آسمان فرو رفتند.ناگهان پسرک خود را دید که دارد از ساقه های آن بالا می رود.انقدر بالا رفت که دیگر زمین را نمی دید.کم کم صدا های عجیبی به گوشش می خورد و هم جا تغییر می کرد.او دیگر روی ساقه ها نبود بلکه در میان انبوهی گل در دشتی وسیع ایستاده بود. و بعد از آن صدایی آشنا به گوشش خورد. صدای مادرش بود .پس پیرمرد اشتباه نکرده بود. پسر در حالی که می خندید شروع کرد به دویدن.

چند روز بعد اهالی شهر ، پیکر بی جان پسر را در کنار آن بوته لوبیای سمی پیدا کردند.
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:44 توسط سریر |


{الله اکبر}

چند روزي بود که با يه آدم جديد آشنا شده بود.حرف هاي تازه مي شنيد.شعار هايي غير از آزادي طبقه کارگر و اصلاحات ارضي به گوشش مي خورد.با اينکه باهاش خيلي اختلاف نظر داشت ولي فکر کرد عجب پسر دوست داشتني ايه.

 

{اهدنا الصراط المستقيم}

از قبل هم مي شناختش .هم محله بودند اما توي دانشکده باهاش آشنا شد.خيلي اتفاقي.سر يک بحث ساده در مورد مارکسيست.جذبه است ديگه بعضي موقع ها مي گيره.

 

{قل هو الله احد}

دختر مي گفت بحث روي اينکه خدا يکيه يا دو تاست بي فايدست.مهم اينه که من يک نفرم که فکر مي کنم و هستم.اون هم مثل هميشه مي خنديد و مي گفت :از کجا معلوم که يک نفري ؟شايد دوتا باشي...

 

{سبحان ربي العظيم و بحمده}

با خودش فکر مي کرد که لابد از خدا پيغمبر گفتن يک پز جديده.آخه قيافش به مذهبي ها نمي خورد.بعد ها فهميد که از اون حزب اللهي هاي تيره.چه فيلمي بازي مي کرد.

 

{به حول الله و قوته اقوم و اقعد}

حالا ديگه نامزدش حساب مي شد.انقدر زود تغيير کرده بود که مي ترسيد اشتباه کرده باشه . اشتباه در مورد چادر ، عقايدش ،اعلاميه پخش کردن و حتي در مورد عشق.

 

{ربنا آتنا في الدنيا حسنه...}

دار و دسته اي به هم زده بود.به قول خودش چند تا از دختر هاي دانشگاه رو هم منحرف کرده بود.پسر رو دير به دير مي ديد.آخرين دفعه شوکه شد.نه به اون تيغ زدناش ، نه به اين يک وجب ريشش.بعد از اون موقع بود که قضيه تالار دانش و لو رفتنشون پيش اومد.

 

{سبحان الله سبحان الله  سبحان الله }

براش خيلي سخت بود که توي پاسگاه ، چشم تو چشمه نامزدش بگه که اين مرد رو نميشناسه.پسر از اول ، تا ته خط رو براش گفته بود.قرار عروسي شونو گذاشته بودند اون دنيا.

 

{اشهد ان لا اله الا الله....}

حکمش براي فردا صادر شده بود.به جرم اخلال در امنيت کشور.اين چند روز هم خيلي کتک خورده بود.فکر مي کردند سر دسته يک باند بزرگ رو گرفتند.ديگه چيزي نمانده بود . آخرين نمازش رو هم سلام داد.

 

{السلام عليکم و رحمه الله و برکاته}

چند دقيقه بعد در سلولش رو باز کردند.بردنش تو حيات.با يک پارچه سياه چشماشو بستند.زير لب ذکر مي گفت.قلبش به شدت مي طپيد.صدايي توي گوشش پيچيد و احساس کرد چيزي وارد بدنش شد و بعد همه جا سفيد شد . احساس کرد سبک شده .انگار داشت تند مي رفت بالا.تا ته ته آسمون.

 

{سلام عروس خانوم.خوش اومدي.يکي دو روزه اينجا منتظرتم.داشتم نگران مي شدم...}
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:6 توسط سریر |


کودک روی ابرها نشسته بود و داشت آرام نجوا می کرد.فرشته مسئول کودکان از راه رسید.

_خوب ،دیگر کم کم باید بروی.نوبتت نزدیک است.

کودک لبخند زد.

_می توانم پدر و مادرم را ببینم ؟

_البته ، اجازه اش را گرفته ام.

و با هم به راه افتادند.چند آسمان پایین آمدند و جایی توقف کردند.

_نگاه کن.

کودک از لابلای ستاره ها خانه کوچکی دید که دو نفر در آن زندگی می کردند.آنها به نظرش بسیار مهربان آمدند.

_فکر می کنی مرا دوست خواهند داشت؟

فرشته به علامت تایید سر تکان داد.ناگهان کودک احساس کرد که آن دو دارند با هم دعوا می کنند و چند لحظه بعد هر دو از خانه بیرون رفتند ،هر یک به سویی.کودک مضطرب به فرشته نگاه کرد.فرشته مسئول هم تعجب کرده بود.آخر اگر آنها از هم جدا می شدند ، تکلیف این کودک چه بود؟

_صبر کن . بر می گردم.

فرشته به سر عت به سوی خود پرواز کرد و چند دقیقه بعد بازگشت.کودک داشت به شدت اشک می ریخت.فرشته اندکی نوازشش کرد تا آرام شد .

_ناراحت نباش.خدا گفت آدم ها از این قهر و آشتی ها زیاد دارند.تو باید برایشان دعا کنی تا کنار هم برگردند. اصلاً تو می روی تا آنها مهربان تر شوند.

_اگر خواستند جدا شوند ! من تنها می شوم.

_تو باز هم برایشان دعا می کنی.دعای تو آنها را خوشبخت تر خواهند کرد.خداوند تو را تنها نخواهد گذاشت.

کودک دیگر گریه نمی کرد.به رسم عبادت نشست و دست های کوچکش را بالا برد.صدای دعایش در هفت آسمان می پیچید.

چند روز بعد ،کودک در راه زمین بود.
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 15:52 توسط سریر |