تبليغاتX
هزار و یک شب

هزار و یک شب

داستان هایی کوتاه

Home Email Archive Designer

_به من آن را بیاموز.

مرد جوان بارها این درخواست را تکرار کرده بود.او به هر قیمتی می خواست علم کیمیا را از استاد فراگیرد.اما استاد امتناع می ورزید.دست آخر در گوش شاگرد چند کلمه ای زمزمه کرد و ساکت شد.

_با این حال باز هم می خواهم کیمیا را بیاموزم.

استاد رقعه ای از پوست به او داد و از او پیمان گرفت که در مورد آن با کسی سخن نگوید.

شاگرد از حجره بیرون آمد و روانه خانه شد.مواد مورد نیاز را تهیه کرد و به هم آمیخت و در ظرفی مخصوص بر آتش نهاد. آتش شعله می کشید و ظرف را گرم می کرد.جوان در مقابلش نشست.سرخی آن تمام وجودش را فرا گرفت و هر لحظه نیز بر افروخته تر می شد .او باید یک شبانه روز تمام به  آتش و ظرف خیره می ماند و پلک نمی زد. این شرط کار بود.

این داستان مربوط به روزگاری دور است.می گویند او موفق شد که از مس طلا بسازد اما فقط برای همین یک بار  چون همانطور که استادش پیش بینی کرده بود ، کیمیاگر بعد از آن چشمهای خود را از دست داد.
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 1:29 توسط سریر |