روی صورتش احساس خیسی کرد.سرش را به طرف آسمان بلند کرد.چند قطره دیگر روی گونه اش چکید.احتمالا داشت باران می گرفت.به چترش نگاه کرد.رعد وبرقی بزرگ همه جا منتشر شد. چتر را عمود در مقابل خود گرفت و دکمه آن را فشار داد. باز نشد. کمی چتر را این طرف و آن طرف کرد.فایده نداشت.باران شروع شده بود و کت مرد از دانه های آن خال خال می شد. یادش افتاد همیشه همین طور بوده است . درست سر بزنگاه کار خراب می شده.هیچ وقت یک موفقیت چشم گیر نداشته.باران شدت گرفته بود.آب از صورت مرد می چکید.آن از ازدواجش که هیچ وقت سر نگرفت.آن هم از باغ کوچکش که ماه پیش سیل آن را خراب کرد.دستان مرد پره های چتر را به شدت فشار می دادند.دیگر همه جا خیس شده بود .رگبار بهاری کار خودش را کرده بود . از بچه گی دست به هر کاری می زد خراب می شد. به او گفته بودند که نحس است چون سیزدهم ماه به دنیا آمده است .هنوز آه و افسوس های مادرش در گوشش بود .بار ها با هم پیش دعا نویس رفته بودند اما افاقه نکرده بود .یکی از میله های چتر شکست و بالاخره باز شد.اما باران دیگر بند آمده بود .حالا چتر بسته نمی شد.
