کودک روی ابرها نشسته بود و داشت آرام نجوا می کرد.فرشته مسئول کودکان از راه رسید.
_خوب ،دیگر کم کم باید بروی.نوبتت نزدیک است.
کودک لبخند زد.
_می توانم پدر و مادرم را ببینم ؟
_البته ، اجازه اش را گرفته ام.
و با هم به راه افتادند.چند آسمان پایین آمدند و جایی توقف کردند.
_نگاه کن.
کودک از لابلای ستاره ها خانه کوچکی دید که دو نفر در آن زندگی می کردند.آنها به نظرش بسیار مهربان آمدند.
_فکر می کنی مرا دوست خواهند داشت؟
فرشته به علامت تایید سر تکان داد.ناگهان کودک احساس کرد که آن دو دارند با هم دعوا می کنند و چند لحظه بعد هر دو از خانه بیرون رفتند ،هر یک به سویی.کودک مضطرب به فرشته نگاه کرد.فرشته مسئول هم تعجب کرده بود.آخر اگر آنها از هم جدا می شدند ، تکلیف این کودک چه بود؟
_صبر کن . بر می گردم.
فرشته به سر عت به سوی خود پرواز کرد و چند دقیقه بعد بازگشت.کودک داشت به شدت اشک می ریخت.فرشته اندکی نوازشش کرد تا آرام شد .
_ناراحت نباش.خدا گفت آدم ها از این قهر و آشتی ها زیاد دارند.تو باید برایشان دعا کنی تا کنار هم برگردند. اصلاً تو می روی تا آنها مهربان تر شوند.
_اگر خواستند جدا شوند ! من تنها می شوم.
_تو باز هم برایشان دعا می کنی.دعای تو آنها را خوشبخت تر خواهند کرد.خداوند تو را تنها نخواهد گذاشت.
کودک دیگر گریه نمی کرد.به رسم عبادت نشست و دست های کوچکش را بالا برد.صدای دعایش در هفت آسمان می پیچید.

