تبليغاتX
هزار و یک شب

هزار و یک شب

داستان هایی کوتاه

Home Email Archive Designer

کودک روی ابرها نشسته بود و داشت آرام نجوا می کرد.فرشته مسئول کودکان از راه رسید.

_خوب ،دیگر کم کم باید بروی.نوبتت نزدیک است.

کودک لبخند زد.

_می توانم پدر و مادرم را ببینم ؟

_البته ، اجازه اش را گرفته ام.

و با هم به راه افتادند.چند آسمان پایین آمدند و جایی توقف کردند.

_نگاه کن.

کودک از لابلای ستاره ها خانه کوچکی دید که دو نفر در آن زندگی می کردند.آنها به نظرش بسیار مهربان آمدند.

_فکر می کنی مرا دوست خواهند داشت؟

فرشته به علامت تایید سر تکان داد.ناگهان کودک احساس کرد که آن دو دارند با هم دعوا می کنند و چند لحظه بعد هر دو از خانه بیرون رفتند ،هر یک به سویی.کودک مضطرب به فرشته نگاه کرد.فرشته مسئول هم تعجب کرده بود.آخر اگر آنها از هم جدا می شدند ، تکلیف این کودک چه بود؟

_صبر کن . بر می گردم.

فرشته به سر عت به سوی خود پرواز کرد و چند دقیقه بعد بازگشت.کودک داشت به شدت اشک می ریخت.فرشته اندکی نوازشش کرد تا آرام شد .

_ناراحت نباش.خدا گفت آدم ها از این قهر و آشتی ها زیاد دارند.تو باید برایشان دعا کنی تا کنار هم برگردند. اصلاً تو می روی تا آنها مهربان تر شوند.

_اگر خواستند جدا شوند ! من تنها می شوم.

_تو باز هم برایشان دعا می کنی.دعای تو آنها را خوشبخت تر خواهند کرد.خداوند تو را تنها نخواهد گذاشت.

کودک دیگر گریه نمی کرد.به رسم عبادت نشست و دست های کوچکش را بالا برد.صدای دعایش در هفت آسمان می پیچید.

چند روز بعد ،کودک در راه زمین بود.
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 15:52 توسط سریر |