{الله اکبر}
چند روزي بود که با يه آدم جديد آشنا شده بود.حرف هاي تازه مي شنيد.شعار هايي غير از آزادي طبقه کارگر و اصلاحات ارضي به گوشش مي خورد.با اينکه باهاش خيلي اختلاف نظر داشت ولي فکر کرد عجب پسر دوست داشتني ايه.
{اهدنا الصراط المستقيم}
از قبل هم مي شناختش .هم محله بودند اما توي دانشکده باهاش آشنا شد.خيلي اتفاقي.سر يک بحث ساده در مورد مارکسيست.جذبه است ديگه بعضي موقع ها مي گيره.
{قل هو الله احد}
دختر مي گفت بحث روي اينکه خدا يکيه يا دو تاست بي فايدست.مهم اينه که من يک نفرم که فکر مي کنم و هستم.اون هم مثل هميشه مي خنديد و مي گفت :از کجا معلوم که يک نفري ؟شايد دوتا باشي...
{سبحان ربي العظيم و بحمده}
با خودش فکر مي کرد که لابد از خدا پيغمبر گفتن يک پز جديده.آخه قيافش به مذهبي ها نمي خورد.بعد ها فهميد که از اون حزب اللهي هاي تيره.چه فيلمي بازي مي کرد.
{به حول الله و قوته اقوم و اقعد}
حالا ديگه نامزدش حساب مي شد.انقدر زود تغيير کرده بود که مي ترسيد اشتباه کرده باشه . اشتباه در مورد چادر ، عقايدش ،اعلاميه پخش کردن و حتي در مورد عشق.
{ربنا آتنا في الدنيا حسنه...}
دار و دسته اي به هم زده بود.به قول خودش چند تا از دختر هاي دانشگاه رو هم منحرف کرده بود.پسر رو دير به دير مي ديد.آخرين دفعه شوکه شد.نه به اون تيغ زدناش ، نه به اين يک وجب ريشش.بعد از اون موقع بود که قضيه تالار دانش و لو رفتنشون پيش اومد.
{سبحان الله سبحان الله سبحان الله }
براش خيلي سخت بود که توي پاسگاه ، چشم تو چشمه نامزدش بگه که اين مرد رو نميشناسه.پسر از اول ، تا ته خط رو براش گفته بود.قرار عروسي شونو گذاشته بودند اون دنيا.
{اشهد ان لا اله الا الله....}
حکمش براي فردا صادر شده بود.به جرم اخلال در امنيت کشور.اين چند روز هم خيلي کتک خورده بود.فکر مي کردند سر دسته يک باند بزرگ رو گرفتند.ديگه چيزي نمانده بود . آخرين نمازش رو هم سلام داد.
{السلام عليکم و رحمه الله و برکاته}
چند دقيقه بعد در سلولش رو باز کردند.بردنش تو حيات.با يک پارچه سياه چشماشو بستند.زير لب ذکر مي گفت.قلبش به شدت مي طپيد.صدايي توي گوشش پيچيد و احساس کرد چيزي وارد بدنش شد و بعد همه جا سفيد شد . احساس کرد سبک شده .انگار داشت تند مي رفت بالا.تا ته ته آسمون.
