تبليغاتX
هزار و یک شب

هزار و یک شب

داستان هایی کوتاه

Home Email Archive Designer

وقتی پسرک  جعبه کوچکی را که پیرمرد به او داده بود باز کرد ، متعجب شد.

_فقط سه دانه لوبیا !

آخر پسر می خواست راه ورود به آسمان ها را بیاموزد. جایی که به او گفته بودند مادرش در آنجا زندگی می کند. کنار خداوند و فرشته ها. و حالا او فقط سه دانه لوبیا داشت و کاغذی کنار آنها که رویش نوشته بود:

          "خوردنی نیست ، فقط برای کاشتن است "

پسر دانه های لوبیا را جایی  بیرون شهر کاشت.هر روز به آنجا می رفت و آبشان می داد.آنها خیلی زود سر از خاک در نیاوردند.بلکه مدتی طول کشید و بعد هم آرام آرام بزرگ شدند و میوه دادند . پسرک احساس کرد که باید از میوه های آن بخورد. به همین خاطر یکی از لوبیا ها را چید و پوست آن را شکافت.دانه های سبز و براق لوبیا نمایان شدند.یکی دوتا را انتخاب کرد و در دهان گذاشت. طولی نکشید که احساس سر گیجه کرد. چشمانش سیاهی رفت. حالت طبیعی نداشت . به لوبیا نگاه کرد. دید که دارند به سرعت بزرگ می شوند ، درهم می پیچند وبالا می روند.

ساقه های لوبیا از ابرها هم گذشتند و در دل آسمان فرو رفتند.ناگهان پسرک خود را دید که دارد از ساقه های آن بالا می رود.انقدر بالا رفت که دیگر زمین را نمی دید.کم کم صدا های عجیبی به گوشش می خورد و هم جا تغییر می کرد.او دیگر روی ساقه ها نبود بلکه در میان انبوهی گل در دشتی وسیع ایستاده بود. و بعد از آن صدایی آشنا به گوشش خورد. صدای مادرش بود .پس پیرمرد اشتباه نکرده بود. پسر در حالی که می خندید شروع کرد به دویدن.

چند روز بعد اهالی شهر ، پیکر بی جان پسر را در کنار آن بوته لوبیای سمی پیدا کردند.
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:44 توسط سریر |