تبليغاتX
هزار و یک شب

هزار و یک شب

داستان هایی کوتاه

Home Email Archive Designer

_من همراهت نیستم.اصرارت بی فایده است.

     پسر این را چشم در چشم پدر گفت.پیرمرد مایوسانه از او رو برگرداند و جدا شد.حالا باران داشت شدت می گرفت.دانه های درشت آن می خواست زمین را سوراخ اما این را پیرمرد نمی فهمید. در حال خودش بود.پسرش زیر باران مانده بود .او را دوست داشت و برایش نگران بود.خیلی سعی کرد که قانعش کند اما او تصمیم خود را گرفته بود.

   جوی های کوچک آب از هر طرف جاری می شدند.در آن ظهر انگار این آسمان تیره اصلاً خورشید نداشت.سطح خاک نرم شده بود و دیگر بیش از این نمی شد بر آن ایستاد.پیرمرد هم سوار کشتی شد.

    صدای وحشتناکی طنین انداز بود. باد و طوفان همه چیز را در هم می کوبید.سیل باران از اعماق ابر ها بر اندام شهر می خورد.انگار که شهر در زیر دریا بنا شده باشد. انگار که قیامت شده بود و همه این ها در مقابل چشمان نمناک پیرمرد بود که یکه و تنها روی عرشه کشتی بر عصای خود تکیه زده بود.بقیه اهالی آن در اتاق ها پناه گرفته بودند.آب آرام آرام اطراف کشتی را فرا می گرفت.

     ساعاتی بعد کشتی روی سطح آب معلق بود .ساکنان آن حیرت زده از پنجره ها بیرون را تماشا می کردند.دشت به دریایی هولناک مبدل شده بود و اثری از شهر وجود نداشت.گاهی کسی را می دیدند که لحظه ای در آب دست و پا می زند و بعد گم می شود .گاهی هم افرادی که هنوز زنده بودند و از مرگ به ارتفاع کوه ها پناه می بردند.کسی نمی دانست که هنوز پیرمرد بر عرشه کشتی است.

    پیرمرد پسرش را شناخت که داشت از دامنه کوه بالا می رفت.کشتی به کوه نزدیک بود . با تمام قدرت فریاد زد و پسرش را صدا کرد.آماده بود تا اگر پشیمان شد نجاتش دهد. طنابی پرت کند و او را از دل این طوفان مرگبار بیرون بکشد . اما پسر هنوز سر حرف خود بود . به کشتی نجات پدر اعتقادی نداشت .

_خودم را می توانم نجات دهم.

_اشتباه می کنی . هیچ کس جان سالم به در نمی برد.

کلمات آخر پدر در میان غرش موجی بزرگ گم شد و  او دیگر پسرش را ندید.باران همچنان ادامه داشت . کشتی مثل تخته چوبی در میان امواج بالا و پایین می رفت . پیرمرد هم اگر چه دیگر روی عرشه نبود ولی هنوز چشمانش روی سطح آب به دنبال پسر می گشت.
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 9:22 توسط سریر |