تبليغاتX
هزار و یک شب

هزار و یک شب

داستان هایی کوتاه

Home Email Archive Designer
- تا قبل از این ماجرای آخری نمیشناختمش. فقط اسمشو شنیده بودم. آقا حبیب آهنگر. همه صداش می کردن اوس حبیب . اون موقع من شش سالم بود که این اتفاق افتاد.سر و صدا رو که شنیدم اومدم دم در . مراد با دو سه تا از نوچه هاش تو کوچه داد و فریاد می کردن . یک مامور هم اون جا بود . بعداً فهمیدم که محله بالایی ها رفتن یک از چک های موعد گذشته اوس حبیب رو از طلبکاراش خریدن و گذاشتن به اجرا .برای انتقام دفعه قبل که حسابی از اونو و نوچه هاش کتک خورده بودن .

ـ حالا مامور اومده بود اوس حبیب رو ببره پاسگاه . اون نامرد هم هی فحش های ناجور می داد تا اوس حبیب رو کفری کنه و دعوا بشه . اصلا قشون آورده بود برای دعوا .سابقه درگیری محله بالایی ها با محله پایینی ها قدیمی بود . اما حساب اوس حبیب جدا بود .اون مرد بود ،مرد . به همه کمک می کرد . کل محرم قمه اش قلاف بود و در خونش پارچه سیاه می زد . اتفاقا اون موقع هم محرم بود . دو روز مونده بود به قتل . صحنه وایسادن اوس حبیب تو چارچوب در و پارچه سیاه یا حسین سردر خونش مثل یه عکس تو خاطرم مونده .

-  شاید اگه محرم نبود حساب همشون رو می رسید . اما اوس حبیب سرش رو انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت . وقتی مامور دست بند رو زد به دستاش ،یه مرتبه زنش از خونه اومد بیرون و  جلوی مامور رو گرفت و التماس کرد که نبرنش . اوس حبیب جاخورده بود . خواست زنش رو بکشه کنار ولی فرصت پیدا نکرد .اون مراد نامرد که الهی بی مراد بشه با لگد زد به پهلوی زن بیچاره.زن ولو شد وسط کوچه . چند تا از زنای همسایه دور زن رو گرفتن.نوچه های اوس حبیب فقط منتظر یه اشاره بودن . کارد میزدی خونشون در نمی اومد . اما اوس حبیب باز هم چیزی نگفت . چشم هاش قرمز بود . احساس کردم از تو شکسته . سوار ماشین کردن و بردنش.

- اگه یه نظر کرده بود روزگار مراد سیا بود .ولی می خواست خون بپا نشه.نمیدونم ، میگن عهدی نذری چیزی داشته . بعدش هم که برگشت اسباب وسایلشو جمع کرد و از اون محله رفت .حالا هم کسی نمی دونه کجا زندگی می کنه . حیف شد . کسی مثل اون کم پیدا می شه.خیلی مرد بود ، خیلی...

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 11:22 توسط سریر |