ـ حالا مامور اومده بود اوس حبیب رو ببره پاسگاه . اون نامرد هم هی فحش های ناجور می داد تا اوس حبیب رو کفری کنه و دعوا بشه . اصلا قشون آورده بود برای دعوا .سابقه درگیری محله بالایی ها با محله پایینی ها قدیمی بود . اما حساب اوس حبیب جدا بود .اون مرد بود ،مرد . به همه کمک می کرد . کل محرم قمه اش قلاف بود و در خونش پارچه سیاه می زد . اتفاقا اون موقع هم محرم بود . دو روز مونده بود به قتل . صحنه وایسادن اوس حبیب تو چارچوب در و پارچه سیاه یا حسین سردر خونش مثل یه عکس تو خاطرم مونده .
- شاید اگه محرم نبود حساب همشون رو می رسید . اما اوس حبیب سرش رو انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت . وقتی مامور دست بند رو زد به دستاش ،یه مرتبه زنش از خونه اومد بیرون و جلوی مامور رو گرفت و التماس کرد که نبرنش . اوس حبیب جاخورده بود . خواست زنش رو بکشه کنار ولی فرصت پیدا نکرد .اون مراد نامرد که الهی بی مراد بشه با لگد زد به پهلوی زن بیچاره.زن ولو شد وسط کوچه . چند تا از زنای همسایه دور زن رو گرفتن.نوچه های اوس حبیب فقط منتظر یه اشاره بودن . کارد میزدی خونشون در نمی اومد . اما اوس حبیب باز هم چیزی نگفت . چشم هاش قرمز بود . احساس کردم از تو شکسته . سوار ماشین کردن و بردنش.
- اگه یه نظر کرده بود روزگار مراد سیا بود .ولی می خواست خون بپا نشه.نمیدونم ، میگن عهدی نذری چیزی داشته . بعدش هم که برگشت اسباب وسایلشو جمع کرد و از اون محله رفت .حالا هم کسی نمی دونه کجا زندگی می کنه . حیف شد . کسی مثل اون کم پیدا می شه.خیلی مرد بود ، خیلی...

