تبليغاتX
هزار و یک شب

هزار و یک شب

داستان هایی کوتاه

Home Email Archive Designer

فرصت زیادی نداشت . باید خود را به بقیه می رساند . آنها بیرون منتظرش بودند. طول راهرو را دوید و با قراردادن انگشتانش روی یک صفحه آبی رنگ ، در آزمایشگاه را باز کرد . صدای موحشی از داخل آن به گوش می رسید . صدایی که از حرکت سیاره ها و انفجار ستاره ها پدید آمده بود . داخل آکواریوم روبروی مرد ، بزرگترین فلک مصنوعی در حال گردش بود که تنها اثر باقیمانده از تمدن رو به زوال او  بود . او ماموریت داشت تا مولکول حیات را به مقصدش برساند.

     کپسول را در محل مخصوصش گذاشت . فقط کافی بود تا دکمه قرمز کنار آن را لمس کند . لحظه ای بعد مولکول از بین هزاران ستاره به محل مورد نظر می رسید . مرد دقیقا می دانست آنجا کجاست. سالها از عمر خود را صرف تحقیق و مطالعه بر روی آن سیاره کرده بود .قرار بود این مولکول بر خاک آن بنشیند تا تمدنی جدید شکل بگیرد و ساکنان آینده آن ناجیان تمدن مرد باشند .

      مرد دکمه را لمس کرد  و مولکول پرتاب شد . بیرون از مخفیگاه اوضاع چندان خوب نبود . جنگ و درگیری به اوج خود رسیده بود . مرد دوست داشت همان جا بماند اما نمی توانست . در آزمایشگاه به زودی بسته می شد . باید به دوستانش می رسید . آنها باید این سیاره را ترک می کردند و به جایی دور دست می رفتند .

     در حین خروج احساس غریبی مرد را فرا گرفت . احساس اینکه در آکواریومی بزرگ در حال شنا کردن است . لحظه ای ایستاد و لبخند زد  و بعد به سرعت از آن جا دور شد.آکواریوم داشت به خوبی کار می کرد .اولین علائم حیات در آن سیاره ظاهر شده بود.
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 14:24 توسط سریر |